تبليغاتX
دلنوشته های حسینی
دلنوشته های حسینی

بی تو بودن باعث مرگ منه/ذکر تو دوای هر درد منه/روز عاشورا میون گلگیرات/جون دادن آرزوی قلب منه
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ طراح قالب
لباس مشکی

لباس مشکی ما را به دستمان بدهید
به ما 
حسینیه ی روضه را نشان بدهید

مرا که راهی بزم عزای اربابم
برای زود رسیدن کمی توان بدهید

اگر خدای نکرده در آخر خطم
به جان اشک سه ساله مرا امان بدهید

نماز گریه ی ما با امامت 
سقّاست
به روی مأذنه ی کربلا اذان بدهید

برای آنکه بمانم همیشه بر درتان
به کلب 
قافله ی عشق استخوان بدهید

قسم به حرمت چشمانتان اگر مُردیم
به روی سنگ حسینیه غسلمان بدهید



+ نوشته شده در 90/09/07ساعت توسط دلباخته |



+ نوشته شده در 90/07/20ساعت توسط دلباخته |
یه روز میاد...

  یه روز میاد منم میرم شما رو تنها میذارم

 

                             با هیئتا با روضه ها غصه هامو جا میزارم

 

 یه روز میاد که بینتون حرف و حدیث دلمه

 

                    یه روز میاد که پیشتون یه مشتی خاک و گلمه

 

 یه روز میاد شاید صدام بغض دلا رو میشکنه

 

                           یه روز میاد مرغ دلم توو روضه ها پر میزنه

 

اما میخوام بگم که من مجنون عالمین بودم

 

                        با تموم بدیم ولی نوحه خون حسین(ع) بودم

 

توو دهه های فاطمی خیلی دم از فدک زدن

 

                       اما یه روز با حرفاشون به زخم من نمک زدن

 

یه روزی دور من بودن این کیه نوکر آقا

 

                       یه روزی تهمت میزدن این شده کافر به خدا

 

ولی بدونید آدما من از کسی دم نزدم

 

                           تو هیئتا حرفی بجز عشق محرم نزدم

 

خوبی دنیا واسه تو هرچی گناهه مال من

 

                هرچی سپیدی مال تو هر چی سیاهی مال من

 

منم یه روز میرم یه عکس می مونه از من یادگار

 

                         راحت میشم از طعنه های مردم این روزگار

 

اما بدونید رفقا با سینه ی پر آتیشم

 

                        خدا بخواد میرم یه روز مهمون اربابم میشم



+ نوشته شده در 90/07/20ساعت توسط دلباخته |
اندکی مانده به سحر

میخواهم چند کلامی بگویم از دلتنگی دقایق واپسین

از  لحظه های پر تب و تاب رفتن و آمدنمان 

از دلهره های شبهای پر گریه در جوارت

از دیدن کودکی پا برهنه در کنار مزارت

از اشک شوق همسفرانمان در خواب و خیالشان

از نذر های آشیانه مادرانمان به پروانگان حرم ات

خلاصه بگویم دلمان بد جوری هوای آمدن دارد 

و گاهی باز نیامدن

ای که هستی از نگاه تو خروشان می شود و پریشان

ای که دلهایمان از نام تو سخت گریان میشود و نالان

واپسین لحظه های سال را هم

به حرمت مادرت " دعوتمان " کردی

گرچه دستان خالی من هوای لمس ضریح را در سینه می پروراند

اما ارباب مهربان

دلم را در هوای سکوت حرم ات پرواز دادی

....

.......

اندکی مانده به سحر

خلاصه بگویم دلمان بد جوری هوای آمدن دارد ...






+ نوشته شده در 90/01/01ساعت توسط دلباخته |
"شله زرد"...

سفر عجیبی بود ...کودکی بین کاروان بود هم نام عباست ...وهم سن رقیه ات...

مدام بهانه میگرفت ...همه را کلافه کرده بود و این بار بهانه ی " شله زرد"...انگار نمی دانست که اینجا عراق است و کربلا ...و در اینجا "شله زرد" معنایی ندارد...هر چه کردند آرام شود نشد ...گریه و اشک امانش را بریده بود...از محل اقامت حرکت کردیم برای زیارت تو... واین اولین زیارت بود برای خیلی ها...به نزدیکی حرم رسیدیم ...جلوی باب سدره...ولی نمیدانم چرا بسته بود...و کودک مدام اشک میریخت و در آغوش مادر رو به حرم ایستاده بود  و با زبان کودکانه می گفت "شله زرد میخوام"... و دیدیم آنجا اتفاقی را که برای گنه کاری چون من درس عبرتی بود ...ناگهان درب حرم باز شد ...

خادمانت ظرفی کوچک  را آوردند و مردم هجوم بردند گویا غذای نذری بود...و یکی از دستهایی که به سمت خادمان "با اکراه "دراز شده بود دست پدر کودک بود...غذا را گرفت و به دست کودکش داد کودک آرام شد"خندید" ....همان جا روی زمین نشست ...ظرف را جلویش گذاشت و با دست شروع کرد به خوردن ...."شله زرد"بود...واین اهل کاروان بودند که به دور طفل حلقه زده بودند و اشک میریختند... حال و هوایی شد جلوی حرمت حسین جان...ومن به حال "خودم" اشک میریختم  و دل صاف و اشک پاکی که ندارم ارباب بی کفن ...



+ نوشته شده در 89/12/16ساعت توسط دلباخته |
بماند قرارمان....

عاشقانت روز شماري كه نه... ، لحظه شماري ميكنند براي آمدن دوشنبه شبهایت ، برای زیارت عاشورا ، شور و هروله...

و من زانوي غم بغل ميگيرم كه چگونه دل سياهم را در خانه ات بياورم و نام زيبايت را بر زبان بياورم... حسين (ع)...

دشمنانت را لعن بگويم ، وقتي امروز دل امام زمانم را خون ميكنم و...

لبريز از دلهره ميشوم... وقتي شب دوشنبه می آید ...

دلهره اينكه مبادا باز شب عاشقي بگذرد و من هنوز همان عبد خجل بمانم...

یادم نمیرود لحضه ای را که به آخر رسیدم و  خدای مهربان مرا مجالی دوباره داد...

برگرد ...شاید به خاطر دعای مادرت ...شاید نه که حتم دارم چنین بود...

با چایی روضه ات مستم كردي كه بيايم...با ذکر شورت ... كه انتهاي مسير مستي ام به تو برسد...

مستم كردي كه تنها از تو پيمانه بگيرم... كه تنها با ذکر تو مست شوم...

اما من...

مستي را بهانه اي كردم براي دوري از تو...

و چه ميدانستم كه از بلاها مستم كردي كه بزرگ شوم در هیئت سیدالشهداء... به سمتت بيايم تا در آغوش بگيري ام...

ارباب بی کفنم!

امروز ميفهمم كه اگر دردي نبود يادي از تو در من متولد نميشد...

پس سپاس تو را بخاطر همه تلخي هاي شيرين!اشک های در تاریکی ...

گفته ام بارها با کنایه به دوستانم با اشاره که  پیراهن سیاهم را شال مشکی عزایت را و تربتت را با من رهسپار دیار باقی کنند...
 
که دراین دنیا غیر اشک روضه هایت و اینها توشه ای ندارم و بماند قرارمان ...

سپاس خدایی را که مرا به حریمت راه داد "ارباب بی کفن"...



+ نوشته شده در 89/12/12ساعت توسط دلباخته |
ارباب جان

نمی توانم بگویم ارباب  .... سلام .....

فقط از دور نگاهی میکنم از جنس آینه ی شکسته در غباری وهمناک و دور

آقا جان این بار بی وضو آمده ام ... بدون انگشتر عقیق و یادی از مادرم

آقا جان این بار از درد چند باره تکه تکه شدم و افتاده ام در آنجا که قلب پاره پاره گذر نکرده است

جایی که دیدم خرابه بود و بس...

آقا جان رنگ کاشی های آبی خانه مادرم را از یاد نبر ... جایی که آب همچنان در آرزوی تو به آسمان فواره میکند

آقا جان نمی دانم چطور بگویم اما مدتی است که قطره های حوض خانه مادرم بر سر و روی من نمیچکد

دروغ میگویم اگر بگویم که عرق شرم است

اما باور کن که من در آرزوی شرمسار شدن هم مانده ام

آقا جان ... بس است . دیگر تحمل نکن دروغ های مرا

دیگر تحمل نکن قلب بی صدای مرا

آقا جان ... عموی با وفا ... عباس بن علی .... بس است .. بس است ... بس است ....

...

....

......

.........

اما بعد از اندکی دقایق ... میخواهم کنار حوض باشم و بگویم ارباب جان ، شرم را به من هدیه کن

آقای من ... آبرو می خواهم ... و چند مثقال حیا

 باور کن که فوراه های قلبم خاموش شده اند ... آقا جان تو بیا و دستی بر این قلب بی دست من بکش

ارباب من ... آقای من ... عباس بن علی



+ نوشته شده در 89/09/05ساعت توسط دلباخته |
آقا دلم بدجور تنگ است.....

گفتند تو كه بيايى خون به پا مى‏كنى، جوى خون به راه مى‏اندازى و از كشته پشته مى‏سازى و ما را از ظهور تو ترساندند.

همه، پيش از آن كه نگاه‏مهرگستر و دست‏هاى عاطفه پرور تو را وصف كنند، شمشير تو را نشانمان دادند.

آرى، براى اين كه گل‏ها و نهال‏ها رشد كنند بايد علف‏هاى هرز را وجين‏كرد و اين جز با داسى برنده و سهمگين ممكن نيست. آرى، براى اين كه مظلومان تاريخ، نفسى به راحتى بكشند. بايد پشت و پوزه ظالمان و ستمگران را به خاك ماليد و نسلشان را از روى زمين برچيد.
آرى، براى اين كه عدالت بر كرسى نشيند هرچه سرير ستم آلوده سلطنت را بايد واژگون كرد و به دست نابودى سپرد. و اينها همه، همان معجزه‏اى است كه تنها از دست تو بر مى‏آيد و تنها با دست تو محقّق مى‏شود.


اما مگر نه اين كه اينها همه مقدّمه است براى رسيدن به بهشتى كه تو بانى آنى. آن بهشت را كسى بر ما ترسيم نكرد. كسى به ما نگفت كه وقتى تو بيايى، پرندگان در آشيانه‏هاى خود جشن مى‏گيرند و ماهيان درياها شادمان مى‏شوند و چشمه‏ساران مى‏جوشند و زمين چندين برابر محصول خويش را عرضه مى‏كند.

به ما نگفتند كه وقتى تو بيايى، دل‏هاى بندگان را آكنده از عبادت و اطاعت مى‏كنى و عدالت بر همه جا دامن مى‏گسترد و خدا به واسطه تو دروغ را ريشه‏كن مى‏كند و خوى ستم گرى و درندگى را محو مى‏سازد و طوق ذلت بردگى را از گردن خلايق بر مى‏دارد.
به ما نگفتند كه وقتى تو بيايى، ساكنان زمين و آسمان به تو عشق مى‏ورزند، آسمان بارانش را فرو مى‏فرستد، زمين، گياهان خود را مى‏روياند و زندگان آرزو مى‏كنند كه كاش مردگانشان زنده بودند و عدل و آرامش حقيقى را مى‏ديدند كه خداوند چگونه بركاتش را بر اهل زمين فرو مى‏فرستد. هيچ كس فقير نمى‏ماند و مردم براى صدقه دادن به دنبال نيازمند مى‏گردند و پيدا نمى‏كنند. مال را به هر كه عرضه مى‏كنند، مى‏گويد: بى‏نيازم.

و... ظهور تو بى‏ترديد بزرگ‏ترين جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خير خواهد كرد.

آقا بیا که دلم بد جور تنگ است....



+ نوشته شده در 89/07/30ساعت توسط دلباخته |
شور و مستی

ارباب بی کفنم ״حسین״.....

 شکوفه یادت بوی عشق می دهد

و شمیم نامت بر دل و جان، حیات می دمد.

هرگاه از شبستان دلم عطر یاد روح فزایت بر می خیزد، سبو سبو شراب  شور و مستی  به کامم می ریزد.

و چون ابر عنایتت بر کویر وجودم می بارد، بهار بهار غنچه عشق و امید می کارد.

ای همه هستی ام  ״حسین״! فرزانگان اهل معرفت، و ارجمندان کوی ولایت، برایمان گفته اند که تو مظهر تام و تمام حضرت کردگاری.

و از این روی، یاد تو از یاد او جدا نیست، و ذکر تو مرآت ذکر ربوبی است.

آنان گفته اند: هر که «تو» را یاد کند، در حقیقت با «جلوگاه همه خوبیها و کمالات حضرت حق » پیوند یافته و به سوی آینه «سماء و صفات خداوندی » شتافته است.

مگر نه اینکه تویی «ذکرالله » یاد حضرت ودود؟ پس چه سان یاد تو یاد خدا نباشد؟

مگر نه اینکه تویی «وجه الله » و رخساره زیبای حضرت معبود؟ پس چگونه به یاد تو بودن، یاد الهی نباشد؟

مگر نه اینکه جمال جمیل جناب ربوبی از تو پیداست؟ پس چرا ذکر و یاد تو، ذکر و یاد معبود عالم نباشد؟

ای عزیزتر از جانم!

کامم را از حلاوت این حلوای بهشتی شیرین کن و از آن به من هم بچشان! بیا و بر دلم بنشین و بر بلندی کرامتم بنشان.

آری مولایم حسین

هر که تو را در حرم دل راه دهد، به حریم خداوندی ره برد، از رذیلت وارهد، و به وادی فضیلت پا نهد.

و این همه از برکات کوثر یاد توست، از برکات روضه و ذکر و شور توست ،کاش قدر می دانستم  ارباب ...

اما امید از حضرت رب العباد، که این یاد، هرگز فراموشم مباد.و این زیارت و اشک و ذکر و هروله و سینه زنی و روضه ی شبهای دوشنبه........ آمین.



+ نوشته شده در 89/07/18ساعت توسط دلباخته |
خداحافظ ماه مهمانی خدا
کاش میشد از پیش ما نروی
همیشه برای آمدنت بیقرار بودیم
وقت رفتنت اشکباریم
گرچه عید می گیریم ولی...
انگار عزاداریم
گفتند تو را بدرقه کنیم
آمدی به سفره هامان برکت دادی
آمدی و غبار از خاطر غمزده مان گرفتی
آمدی و زنگار از آیینه دلهامان شستی
آمدی و در گوش جانمان سخن عشق گفتی..
آمدی و به نا امیدان امید بخشیدی
آه که چه زود می روی
کاش می شد که از پیش ما نروی
خداحافظ اي ماه زلال باراني ، اي ماه نسيم هاي بهشتي ، خداحافظ اي ماه ذکرهای کوثري ، اي ماه زمزمه هاي حيدري ، خداحافظ اي ماه طلوع نور و رهايي !
خدايا ، مهربانا ، پروردگارا ، دوستا و آفريدگارا! نيک مي دانستي که از خاک بودنم مرا از پرواز باز خواهد داشت و از آنجا که دوستم داشتي ، رهايم نکردي.
بهار رمضان را در چرخش ايام بر سر راهم قرار دادي ، تا سر و تن ، دل و جان ، و خويشتن خويش را در بارش باران هاي رحمت تو ، باران هاي رحمت رمضاني ات ، از هرچه آلودگي و سنگيني و گردوغبار ، بشويم و پاک کنم.

وسلام بر تو اي فطر  كه بوي قبولي استغفار و پاكي بندگان را مي دهي ،‌
و سلام بر نماز تو كه ارزوي خواندن آن را پشت سر حجت خدا داريم.

اللهم عجل لوليك الفرج



+ نوشته شده در 89/06/17ساعت توسط دلباخته |
تقدیم به مولایم علی (ع)
دركوچه درويشان يك شب گذرم افتاد
در محفل بي خويشان آنجا نظرم افتاد
ديدم كه خرد آنجا بنشسته زده زانو
مست از مي يا حيدر در زمزمه يا هو
عقل و خرد و دينم نذر قدمش كردم
از كوچه درويشان ميل حرمش كردم
در شهر نجف ديدم ليلا و زليخا را
در طوف حرم ديدم من آدم و عيسي را
ديدم كه علي باشد بر مسند سلطاني
جبرئيل و ملك ديدم در خدمت درباري
هم راز پيامبر را در تخت شرف ديدم
من صورت داور را در شاه نجف ديدم
التماس دعا


+ نوشته شده در 89/06/02ساعت توسط دلباخته |
میلاد صبح....
ام‏ایمن، تمام دیشب را نخوابیده است. این شب‏ها، مدینه فرشته‏باران است و هوا بوی بشارتی سبز و سرخ می‏دهد؛ بوی مراتع سبزی که غروب، به تماشایشان نشسته باشی.
زمین، شانه‏هایش را برای قدوم آسمانی فرزند خورشید، تکانده است و یحیی ابن زکریا، از پس ِ پرده‏های غبارآلود تاریخ، دوباره متولد خواهد شد.
ام ایمن، تمام دیشب را نخوابیده و گریه‏اش، برای لحظه‏ای بند نیامده است. چند روزی بیشتر به سوم شعبان سال دوم هجری نمانده و التهاب غریبِ اشیا و بهت ثانیه‏ها و دقیقه‏ها، بوی تردید دارد. هوا رنگِ دلهره به خود گرفته است و خاک، سرخیِ شرم. حسین علیه‏السلام ، بر زمین قدم بگذارد؟ زمینی که رسم مهمان‏نوازی آسمانیان نمی‏داند؟! زمینی که یک‏بار برای همیشه، مسیح را در آن میزبانی کردند؟! زمینی که یحیی ابن زکریا را بر عرصه‏اش سر بریدند و برای پلیدی بردند که حکم قتل زندگی را صادر کرد؛ زمینی که... .
ام ایمن، تمام دیشب را نخوابیده و گریه‏اش لحظه‏ای بند نیامده است. او در عالمِ رؤیا، پاره‏های تن پیامبر را در خانه خود یافته است. چه چیز وحشتناک‏تر از آلوده شدن خانه‏اش به خون پیامبر؟! اعضای تن پیامبر، در خانه او چه می‏کنند؟!
ام ایمن، آن‏قدر پریشان است که تمام همسایه‏ها را هم نگران کرده و به سراغ پیامبر فرستاده است.
پیامبر این روزها در انتظار یکی از بهترین ساکنان روی زمین است و چشم در راهِ یکی از برترین جوانان اهل بهشت دارد و چشم در راه طاووس ِ اهل بهشت، کشتی نجات، ستاره امان اهلِ زمین و بیشترین سهم خود را از گل‏های روی زمین دارد.
ام ایمن تمام دیشب را نخوابیده است... و پیامبر خوابِ او را این‏گونه تعبیر می‏کند که: «ای ام ایمن، به زودی فاطمه فرزندی به دنیا می‏آورد که تو دایه او خواهی بود و به او شیر خواهی داد پس بعضی از اعضای پیکر من و پاره تن من در خانه تو خواهد بود».
تاریخ را بشارتِ ظهور
آب را بشارتِ تولد روشنی باد و تاریخ را بشارتِ ظهورِ یک تحول جاویدان!
زمین، تندتند نفس می‏زند و صدای گام‏های روشنی از دور می‏آید؛ از سمتِ افق. آب، چند چنگ بر گلو دارد و سخت احساسِ تشنگی می‏کند.
شمشیرها، در اعماق تاریخ، سر خم می‏کنند و نیزه‏ها در آسمان زار می‏زنند.
فرشته‏ها، لحظه‏ای لبخند می‏زنند و لحظه‏ای بغض می‏کنند.
«اسماء»، صبح علیه‏السلام را پیچیده در پارچه‏ای سفید، در آغوش پیامبر می‏گذارد. پیامبر صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در گوشِ راست صبح، اذان می‏گوید و در گوشِ چپ، اقامه و بعد، صبح را در آغوش می‏کشد و می‏بوید و می‏گرید. «اسماء» می‏پرسد: پدر و مادرم فدایت برای چیست این گریه؟ و پیامبر می‏فرمایند: «برای صبح.» اسماء می‏پرسد: او که هم‏اکنون متولد شد! و پیامبر می‏فرمایند: او را گروهی ظالم، بعد از من به شهات می‏رسانند. بعدها پیامبر، بشارت امتداد سرخی صبح را تا بی‏نهایت می‏دهد. و بعدها، چهره شفق‏گونِ صبح، روی نیزه، شکستِ شمشیر مقابل خون را فریاد می‏کند.
«سلام بر تو روزی که متولد شدی
و روزی که از دنیا رخت بستی
و روزی که (دوباره) زنده مبعوث می‏شوی
».

+ نوشته شده در 89/04/22ساعت توسط دلباخته |
_ تو را نیازی به من سگ نیست حسین جان _
گویند مدام سحر گاهان به من ،  آن دم که نامت جاریست 

 وجاری میشود سیل از دلم

                              چرا که نامت باقیست

آن دم که دیدم بر لب جنون عشق

زمزمه هجران تو  را

گفتم : می آیم بر آستانت... می ببینم روی زیبای تو را .... می بینم خواندن  نماز عشقت را ،می ببینم....

و دیدمت که ساده میخواندی آن دم ...

                                                   و من

                                            فریاد می زدم : " این حسین است که از عشق زینب می خواند"

و می دانم که در لفافه می گریستی حسین جان

و من بر حال خویش اشک می بارم

                                    که دیدارت را چگونه پاسخ داده ام ؟؟

و دست نهادی

                    شانه بسوخت و دل در حرم ات

                                        و نگاهی و اشاره ای به دل و رازی را نهان گفتی

 و من

       یا نمی دانم

                       یا نخواهم دانست

                                              که دیدارت را چگونه پاسخ داده ام ؟

_ تو را نیازی به من سگ نیست حسین جان _

                                                      ولی اکنون می دانم که دیدارت را با "هیچ " پاسخ گفته ام

 مرا ببخش ای یار دیدار

                            "هیچٍ" مرا منتظر باش

               " یادت نرود ای انصار سر بر نیزه ی با شکوه عشق " آن دم که پاسخ دادی :

                                                                                                     " دیدار در عاشورا "




+ نوشته شده در 89/03/24ساعت توسط دلباخته |
زیارت قبول " کربلائی "
بسم رب الکربلا

عاشقان بهانه جویان وصل اند٬
که به یک سیب سرخ هم کربلایی می شوند؛
که٬رنگش٬ رنگ پرچم٬
وعطرش٬ شمیم سحرگاهان حرم است...
        کربلا یک شهر نیست٬
                     دنیاست است.
حسین جان !
         نگاهی کن !
                 تا ما آب شویم٬
                             و کربلا سیراب. .
     ای خدای آب!
     ما را چنان تشنه بخواه
     که هیچ آبی جز عطش کربلا سیرابمان نکند . . .
کربلا یعنی
می شود با آب تشنه ماند،
وبی آب سیراب شد . . . 
 

مسافر....          

در دیار عشق٬ همه چیز در سکوت رقم می خورد؛
            این همه هیاهو برای چیست٬ نمی دانم.
            کربلا را ببین!
            هرچه صداست٬ همه در جبهه یزید است؛
            کربلائیان٬ آرام جان می دهند....
باور کن همه جا کربلاست,
و حسین خالق کربلاست,
معادله گویاست ...
 کل ارض کربلا،
پس عجیب نیست اگر ما رو به کعبه نماز می گزاریم ...
کل ارض کربـــلا٬
 همه جا میهمان حســیـنـیــم . . .
 همــــه جا. . .
آغوش امام به وسعت دنیا گشوده است٬
و عقبی ...
پس مجلس روضه اش را دست کم نگیریم
تا دوشنبه شبی دیگر... و سفری به کربلا ی حسین ...
کربلا یعنی 
    همان دل ما . . .
و دلت را در روضه حسین  بر امواج دریای عشق بیکرانش بسپار و به زیارت کربلایش برو ...
در تاریکی روضه حسین ...در هروله سینه زنی ...بشنو صدای مادرش را....

و بنوش از شراب عشقش...

از چایی روضه اش ...

زیارت قبول " کربلائی  "

 



+ نوشته شده در 89/03/06ساعت توسط دلباخته |
صدای گریه آب ...

شب است و بغض سکوت و صدای گریه آب

تمام غصه عالم نشسته در محراب

نگاه کن که ببینی چگونه می بارد

مصیبت از در و دیوار خانه ارباب

برای غسل شب قدر امده امشب

فقط خدا و رسولش به منزل مهتاب

بنای زندگیش را به آب می شوید

الهی صبر علی را به فاطمه دریاب

به قطره قطره سرشکش دخیل می بندد

بر آن ضریح کبود و شکسته و بیتاب

چه آبها که سراسیمه غسل می کردند

برای آنکه نماند در آن بدن خوناب

چه می رسد به علی از مرور خاطره ها

که ناله های صبورش ندارد امشب تاب



+ نوشته شده در 89/02/23ساعت توسط دلباخته |
کلیه حقوق مادی و معنوی این وبلاگ محفوظ می باشد
طراحی شده توسط وب تولز

قالب وبلاگ

خدمات وبلاگ نویسان

ابزار وبمستر

بازی آنلاین

دانلود

دانلود نرم افزار

بازی آنلاین فلش

بازی آنلاین

بازی

خدمات وبلاگ نویسان

ابزار وبلاگ نویسان

دانلود

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

سئو

بهینه سازی سایت

طراحی سایت

طراحی وب سایت

قالب وبلاگ

موسسه بیان

عکس

Hossein Karamian

Mohammad Fazlali

سئو

بهینه سازی

ارتقا پیج رنک گوگل

سوالات نهایی خرداد

بازی آنلاین

بازی

دانلود

دانلود

دانلود نرم افزار

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

سابقون

شهدا زیاران

خاطرات شهدای زیاران

سورس گذر

آموزش برنامه نویسی