X
تبلیغات
دلنوشته های حسینی
دلنوشته های حسینی

بی تو بودن باعث مرگ منه/ذکر تو دوای هر درد منه/روز عاشورا میون گلگیرات/جون دادن آرزوی قلب منه
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ طراح قالب
چقدر فاصله دارم با نوکری!!! و چقدر چقدرهای زیادی...

همیشه این را برای بقیه میگفتم "بدون اجازه مادر سادات، بدون دعوت بی بی آمدن به روضه ی پسرش امکان ندارد"

امشب برایم ثابت شد... به هر دری زدم بروم به هیئت نشد که نشد...کنج خانه روضه گرفتم برای خودم ، و به حال خودم!!!
امشب هم آسمان می بارید و هم من...
داشتم به این فکر میکردم که چقدر عوض شده ام این روزها...چقدر فاصله گرفته ام با خودم...و چقدر چقدرهای زیادی...!!!! رفتم و رفتم تا رسیدم به یکی ....

سالها بود که می شناختمش ...قدی کوتاه ، لباسی مندرس،دستهایی پینه بسته،و لبخندی که همیشه بر لب داشت ...
کنار خیابان بساط می کرد و دست فروش بود آن هم  به قول خودش ،نه مثل بقیه ی دست فروشهای مایه دار!!!
اسپند می فروخت، لیوانی 500تومان،خودش به صحرا میرفت و می چید،هر وقت از او می پرسیدم کاسبی چطور است سرش را به آسمان میکرد و می گفت خدا را شکر ... می گذرانیم!!!

قبل از محرم امسال بود...او را جلوی مغازه مرغ فروشی دیدم ، با وسواس تمام داشت از پاهای مرغی که بیرون مغازه و داخل جعبه ی پلاستیکی بود جدا میکرد...
پاهای مرغ از شدت سرمای هوا سیاه شده بود و یخ زده...
مرا که دید حول شد ...گویا خجالت کشید... بی آنکه من چیزی بپرسم گفت (( میگن برای شکستگی خوب است...کلسیم دارد... خانم بچه ها گفته اند بخر...))

میدانستم این حرف را از خجالتش زد...

همان پاهای مرغی که عده ای برای سگهایشان می خرند و شاید سگها هم آن را نخورند!!!

می دانستم دستش خیلی خالی است...اما خیلی سعه ی صدر داشت...

شب هفت محرم بود ،داشتم داخل صف سینه زنها سینه میزدم ...دم غروب بود...دسته ی عزاداری هیئت آرام حرکت میکرد و هوا خیلی سرد بود...و من خیلی گرسنه...

با صدایی به خود آمدم ....." بفرمائید"..... این صدای پیرمردی بود که جلوی من با سینی پر از  ساندویچ ایستاده بود، زود او را شناختم... دو دل بودم که بردارم یا نه... با اکراه گفتم:

((ممنون... خدا قبول کند... ))

لبخندی زد و گفت : (( نترس ، حلال است....بردار...نذر ابا عبدالله است...))

برداشتم... گرسنه بودم ... از صف بیرون زدم ... و شروع کردم به خوردن...میخوردم و می باریدم...
باز به حال خودم....به این که چقدر فاصله دارم با اربابم...چقدر فاصله دارم با خودم ...چقدر فاصله دارم با نوکری!!!

حساب کردم با خودم : هر ساندویچ = فروش پنج لیوان اسپند

شاید فروش یک روزش...

خیلی خوشمزه بود ...گویا " ژامبون مرغ " بود!!!!

باران تمام شد!!!

شرمنده بودم از شرمندگی ...........!!!!

که چرا جا ماندم این هفته از زیارتت یا ابا عبدالله



+ نوشته شده در 91/12/20ساعت توسط بیدل |
دلا خو کن به تنهایی که از تن ها بلا خیزد...

برای من خلوت و تنهایی زیباترین و بی منت ترین حس دنیاست...

چون برای داشتنش نیاز به هیچ کس نداری ...محتاج هیچ کس نیستی!!! هیچ کس...

توو تنهایی میشه به خیلی جاها رسید ... به خیلی چیزها فکر کرد... با خیلی ها درد دل کرد ...اونایی که میتونی راحت دست خالی ت رو نشونشون بدی تا دستت رو بگیرن (بی منت)... اونایی که اشکات رو مسخره نمی کنن ...اونایی که نگفته میدونن درد دلات رو...اونایی که نور میدن به تاریکی دلت... اونایی که باهاشون تنها نمی مونی توو تنهایی هات ...وقتی همه تنهات گذاشتن...و تنهایی دوجوره یکی توو کنج خونه خلوت کنی با خودت... یکی بین مردم باشی اما تنها ...توی جمع خلوت کنی با خودت با دلت  ...من هردوتاش رو تجربه کردم اولی راحت_ و دومی سخت...همه ی ما ها دوست داریم ی  وقتایی تنها باشیم ،این نیاز توو تک تک ماها هست ،شاید بهترین جاش شبای هیئت باشه ...تاریکی روضه ی حسین(ع)باشه... اگه شبای هیئت نیت مون این باشه که بیایم برای خلوت با خودمون ...با دلمون...فکرمون فقط خدا باشه و ذکرمون اربابمون و نه چیز دیگه ...تنها باشیم بین جمع !!! اون وقته که .......

 راستی چیزی به فاطمیه نمونده ...به تنهایی تنها ترین تن های دنیا...

 



+ نوشته شده در 91/12/14ساعت توسط بیدل |
هیئتی مواظب خودت باش!!!

اين رو بزارين به حساب كم ظرفيتي من...!!!   

ميدونم خیلی چیزهارو نگفتن معرفت می خواد نه طاقت، طاقت یه روز تموم میشه، اما معرفت نه...من كه معرفت ندارم !!!
اما انگار يواش يواش داره طاقتم تموم ميشه... طاقتم تموم ميشه كه يه چيزهايي  رو بگم ...بگم از معرفت بعضي ها !!!


از اونها كه تا محرم ميشه تا يه خورده هيئت شلوغ  ميشه تا چشمشون ميفته به جمعيت يه جورائي جوگير ميشن ....
آسمون ريسمون مي بافن ،نظرهاشون گل ميكنه،زيرآبي ميرن !!! حاجت هاشون يادشون ميفته ،نذر ميكنن كه برا اربابشون ذكر بگيرن... وووووووو...
اما در طول سال كه خبري از جمعيت و شلوغي و ...نيست غيبشون ميزنه !!!

نميدونم "ذكري" كه "فكر" ما رو عوض نكنه به چه درد مي خوره؟؟؟

نوكري كه مرامش،رفتارش ،كردارش بوي اربابش رو نده به چه كار مياد؟؟؟
  

بارها شنيديم كه: 
" شور و حالي" كه با "قيل و قال" شروع بشه آخرش ميشه همين...
قبلا" ها وقتي ميشنيدم يكي ميگفت "حسين مظلوم" بدم مي اومد با خودم ميگفتم كسي كه جلو ظالم زمانش سر خم نكرد و تمام دارو ندارش رو داد تا زیر بار حرف زور نره مگه ميشه مظلوم باشه .........اما اين روزها به اين نتيجه رسيدم كه آره حسين(ع) مظلومه ....

مظلومه چون من_ هيئتي كه ظاهرم با باطنم فرق ميكنه خودم رو به اون چسبوندم ...مني كه حرف و عملم فرق ميكنه ...مني كه توو روز روشن به كسايي كه باهاشون نون و نمك خوردم تهمت ميزنم...مني كه خيلي راحت دروغ ميگم....من با اعمالم باعث شدم كه حسين(ع) مظلوم باشه و مظلوم بمونه ...
                         حسين (ع) مظلوم _ دست من_ هيئتي_

نمي دونم به كجا ميريم ؟؟؟ با اين افكار وحشتناكي كه توو وجود خيلي از ما ها رخنه کرده ...قبلا" ها يه حفظ ظاهري بود بين ما ها...اما اين روزها خيلي از  پرده هاي حياي بين ما ازبين رفته ...خيلي از كارها كه قبلا" ها برامون منكر حساب ميشد اين روزها برامون عادي شده...انگار نه انگار كه ما هيئتي هستيم ... انگار نه انگار كه ما نوحه خون و سينه زن حسينيم...
يه جمله س چند وقته فكر من رو مشغول كرده ، چند وقت پيش  يكي به من گفت:                      (( هيئتي مواظب خودت باش!!!))



+ نوشته شده در 91/11/28ساعت توسط بیدل |
حتی رسول ترک شما میدهد شفا....الحق سگان کوی شما خیر دیده اند

شب علي اصغر(ع) بود ، شب هفتم محرم ، جلو شمع خانه ي مسجد ايستاده بود ، انگشتانش بر حلقه هاي فلزي و گرد شمع خانه گره خورده بود... بارها حلقه ها را شمرده بود 72حلقه ...به ياد شهداي كربلا...هفت سال پيش همين شب حاجتش را از شش ماهه ي حسين گرفته بود ... و امشب تولد پسرش بود ... پسري كه نذر علي اصغر(ع) بود ...و امسال آمده بود براي اداي نذرش...
شمعهاي نذری شمع خانه را امسال پسرش روشن كرد...چراغهای داخل مسجد  خاموش بود ...اما شمع دم درب مجلس سوسو ميزد ...وارد شد نه تنها ...با پسرش ... كلاه آبي سر پسرش را برداشت ...خم شد و دم گوش او چيزي نجوا كرد... پسرش به علامت تاييد سرش را تكان داد
خودش آمد و كنار آبسردكن ورودي مسجد نشست و زل زد به سوسوي شمع دم در...صدای سينه زني و نجواي نوحه خوان دلش را برده بود...
           و پسرش شروع كرد به جفت كردن كفش سينه زنها....
با پشت دست اشک‌هایش را پاک کرد و شروع كرد به درد دل كردن با ارباب ...
با صدای سینه زنی رفته بود به روزهای انتظار. به انتظار دوازده ساله اش. به آمپول‌هایی که می‌زد و بی جواب می‌ماند. به آزمایش ها و داروهای گران به جواب آخر دكترها كه آب پاكي را به دستش ريخته بودند...
                            " شما هيچ  وقت بچه دار نمي شويد".
پسرش كارش تمام شده بود ،کفشها مرتب و جفت شده، آمد و جلو پدر ایستاد،لبخند رضایتی بر لبان هر دو نقش بسته بود، پیشانی پسرش را بوسید.بلند شد دست او را گرفت و به جمع سينه زنان پيوست...باز خم شد و در گوش پسرش نجوايي كرد ... پسرش پيراهن و زير پوشش  را در آورد و شروع كرد به سينه زدن... مراسم تمام كه شد ... سرخي سينه پسرش را بوسيد،عرق سر و صورتش را با شال مشکی گردنش گرفت، آرام بلند شددست او را گرفت و رفت دم درب چايخانه ...انگار منتظر چيزي بود... سيني استكان هاي خالي چایی كه برگشت ته مانده ي چند تا از آن ها را يكي كرد و سر كشيد ... جرعه اي هم به پسرش داد به نوکر کوچک حسین(ع)...


برچسب‌ها: شب هفتم محرم شب علی اصغر, ع

+ نوشته شده در 91/11/24ساعت توسط بیدل |
آنان که خاک را به نظر کیما کنند...آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند...

آنهایی که کربلا رفته باشند می دانند وقتی از حرم اباعبدالله(ع)به سمت حرم عباس (ع) می روی دست راست و میان کوچه پس کوچه های بین الحرمین مقامی است به نام مقام "شیرفضه"....که قضیه ی فضه، کنیز حضرت زهرا(س)و این شیر و حفاظت از بدنهای شهدای کربلا توسط این شیر بین خاص و عام مشهور است...(که در اینجا نه میخواهم این قضیه را تایید کنم و نه رد... و نه بحث... )
و نماد شیر و خیمه هایی نیز که گاهی توسط برخی هیئات سطح شهر و در روز عاشورا !!! به نمایش در می آید نشاءت گرفته از همین قضیه است .
.. حال بماند ایراداتی که به زمان و نحوه ی انجام این مراسم و کمیت و کیفیت اجرای آن وارد است!!!

خیلی از ما او را می شناسیم ، جوانی خنده رو ، کوتاه قد، و اجتماعی و خوش صحبت ... که برق کار ماهری است و هیئتی...

می گفت علی رغم میل باطنی و مخالفت با برخی مراسم هیئت من جمله همین نماد شیر و ... با خودم تصمیم گرفته بودم که هرجور شده و به اندازه وسع خودم نوکر حسین فاطمه باشم...
کارهای برقی هیئت......را انجام میدادم کارم که تمام می شد چون مرامم با برخی از بچه های هیئت و تفکرات آنها نمی خواند سرم را پایین می انداختم و می آمدم بیرون... 
میگفت از همه بیشتر از آن پوست شیری که داخل هیئت بود متنفر بودم و بارها این فکر به سرم زده بود که جوری آن را "هاپولی" کنم...

گذشت ...سال قبل بود که شنیدیم در حین کار از بلندی سقوط کرده و به کما رفته است...
مدتها در کما بود و همه ازبرگشتنش به زندگی قطع امید کرده بودند....

میگفت نمی دانم چه شد و چه مدت در کما بودم.... در آن حال
صدایی شنیدم .... میدانی امروز چه روزی است؟؟ گفتم نه!! همان صدا گفت سوم شعبان است....تولد فخر زمین و زمان .... "حسین ابن علی " گرمایی در وجودم احساس کردم ....
گفت بلند شو....گفتم نمی توانم .... گفت بلند شو ...به برکت این روز اجازه داری برگردی .... گفتم چه کنم .... گفت بلند شو و آنجا را ببین ....
بلند شدم دیدم همان پوست شیری که داخل هیئت بود آنجاست .... 
گفتم چکار کنم ؟؟؟ گفت داخل آن شو و "برای حسینم نعره بزن "..." رای حسینم ببارنه"...

او برگشته و حال بین ماست....

نمی دانم چه بگویم و چه بنویسم مانده ام ....!!!

این پست را شما تمام کنید... هرجور دوست دارید!!!  



+ نوشته شده در 91/10/28ساعت توسط بیدل |
نماز نذری و وعده با عزرائیل....

صدایش می زدیم  ننه فانوس...

پیرزنی که دخترش همسایه ی محله ی قدیمی مان  بود...پیرزنی ساده دل!!که اهل یکی از روستا های اطراف شهر بود...
گاه گداری که ننه هوای شهر به سرش می زد می آمد خانه ی دخترش ... همان همسایه ی قدیمی ما !!!
پیرزنی با چادر سفید گل گلی ...روسری بته جقه ای سبز با گلهای سرخ درشت...زنبیل پلاستیکی قرمز که پر بود از سوغات و خوراکی برای بچه های محل...لپ های گل انداخته و صورتی مهربان...با عصایی چوبی که دولا دولا و آرام راه می رفت و بعد از چند قدم عصا را تکیه گاه و قدش را راست می کرد و استراحتی...
هر وقت ننه فانوس به شهر و خانه ی دخترش می آمد ما بچه ها خیلی ذوق میکردیم ...نه به خاطر خودش ..بلکه به خاطر خوراکی های داخل زنبیلش...

اینها را نوشتم تا تصویری از ننه فانوس پیرزن با صفا و روستایی و به قول ما شهری ها " ساده دل " در ذهنتان نقش ببندد...

ساده دلی ننه فانوس زبان زد زن های همسایه بود...حرفهایی میزد و کارهایی انجام می داد که آدم از خنده روده بر می شد...
یکی از آنها این بود که ننه بعد از هر نماز واجب ۲رکعت نماز نذری می خواند...
وقتی از او می پرسیدند که این دو رکعت را برای چه می خوانی می گفت:

((ننه برای حضرت عزرائیل !!! ))

میگفت با خدا عهد کرده ام تا زنده ام و نفس می کشم این دو رکعت نماز را برای حضرت عزرائیل ملک الموت بخوانم و از او می خواهم....

یکی اینکه آسان جانم را بگیرد...
دوم اینکه تاسوعا عاشورای امام حسین(ع) قبض روحم کند...

سالها گذشت و ما از آن محله رفتیم...

محرم دو سال پیش بود ... شب عاشورا... دسته عزاداری که تمام شد و وسایل داخل هیئت جابجا...آرام آرام رفتم به سمت خانه تا قبل از مراسم مسجد استراحتی کرده باشم طبق روال همیشگی رفتم پایین خانه ی پدرم تا سلامی کنم و حالی بپرسم... وارد که شدم دیدم مادرم ناراحت و سر به زیر نشسته...دلم ریخت...گفتم چی شده ؟؟ چرا ناراحتی ؟؟توو همون حال و با صدای گرفته گفت : (( ننه فانوس عمرش رو داد به تو ... ))

خشکم زده بود... در یک آن تمام خاطرات گذشته مثل برق از ذهنم گذشت...صورت مهربانش ... زنبیل قرمزش...نماز نذریش... و خنده های زنان همسایه به کارهای ننه که مادر من هم یکی از آنها بود....
پرسیدم کی؟؟؟
زیر لب گفت چند ساعت قبل...
مادرم سرش را پایین انداخته بود و اشک میریخت و  تکرار می کرد
 
...
"شب عاشورا" ... خوش به حالش ... می گن اینقدر آروم جون داده که فکر کرده بودن ننه خوابیده....!!!!

نگاه من و مادرم به هم افتاد هیچ کدام چیزی نگفتیم اما هر دو به یک چیز فکر می کردیم.... " به نماز نذری ننه "

توو همون حال می باریدم  به حال خودم و حسودیم می شد به حال ننه فانوس...

زیر لب من هم گفتم ....

" شب عاشورا "...." خوش به حالش"........

واقعا" خوش به حال بعضی ها.....

 


برچسب‌ها: شب عاشورا

+ نوشته شده در 91/10/17ساعت توسط بیدل |
مطلبی قدیمی ....اما قابل تا’مل!!!!! اگر قدر بدانیم...

مثل خیلی از ماها بود ...

جوانی بود ، با هزاران خیال و آرزو ،سالها از سفر کربلایش گذشته بود ، سفری آسمانی ،سفری که هرچند کوتاه بود اما او را دیوانه کرده بود.در دلش آتشی به پا شده بود،آتشی که هیچ چیز بجز جرعه ای دیگر از دیدار کربلا آن را خاموش نمی کرد.

همیشه دوست داشت بین الحرمین را که بسیار از آن شنیده بود ببیند ، اما هیچ گاه به بعد از آن فکر نکرده بود،

یاد لحظه فراق با حسین (ع) افتاده بود ، گویا میخواست بین روح و جسمش فاصله بیندازد و همینطور هم شد ، حالا روح او کربلا بود اما جسمش .....

آرام و قرار نداشت ،حلاوت عشقی که چند سال پیش چشیده بود رهایش نمی کرد، مگر آنکه شبی دیگر خود را به بین الحرمین برساند و آنجا به رسم شبهای هیئت عاشورا بخواند و در مصیبت حسین (ع) بگرید به حال خودش....

شب دوشنبه بود شب زیارت عاشورا .....

وارد مجلس شد ، نشست ، چند لحظه تامل کرد و سپس تصمیم گرفت برای خودش کربلا بسازد....     "در روضه حسین" ...بلکه این فوران عشق فروکش کند....

تمام آنچه از بین الحرمین دیده بود را تجسم کرد ، دو حرم یکی ایستاده و استوار به نام عباس (ع) و دیگری آرام و بیقرار (ع) به نام حسین (ع).....

شال مشکی متبرکش را که هنوز عطر بوی یار داشت را به  صورت نهاد و چشمانش را بست و خیال کرد که در بین الحرمین نشسته و شروع کرد به درد دل کردن با آقایش .....

اشک می ریخت و میگفت....

آقا جان نمی دانی چقدر دل تنگم .... نمی دانی چقدر دوست داشتم الان کربلایت بودم ....ای کاش اینجا  کربلا بود......ای کاش من دوباره روی خاکهای آسمانی بین الحرمین نشسته بودم ....ای کاش ......

کار هر شب دوشنبه اش بود،این طور آرام می گرفت، حالی پیدا میکرد که قابل وصف نبود و اشک می ریخت با خیال کربلا در مجلس روضه حسین (ع) ، اوج میگرفت و وقتی آتش درونش فروکش میکرد به دنیای همیشگی باز می گشت .....

تا اینکه شبی کسی خواب این جوان دیوانه را دید ، خواب دید که این جوان هر شب دوشنبه به کربلا  میرود و باز میگردد ، پرسید او چطور این همه راه را تا کربلا میرود ، جواب آمد این او نیست که تا کربلا میرود این کربلاست که .....

این را به او گفتند نه مستقیم  با ایما و اشاره .....

شاید حالا فهمیده باشد که اربابش چقدر با وفاست ....

شاید حالا فهمیده باشد که او هر شب دوشنبه کربلا بوده و طلب کربلا می کرده ....

ای کاش این پرده ها کنار میرفت تا همه می دیدیم همان جایی هستیم که آرزویش را میکنیم .....!!!

کربلای حسین (ع) ....


برچسب‌ها: سفر کربلا

+ نوشته شده در 91/10/11ساعت توسط بیدل |
تانبخشی ...به تو نمی بخشند!!!

غريبه نيست ، آشناست ...شايد هيئت نيايد اما هيئتي است !!!

وقتي پاي حرفش مي نشيني سادگي وخلوص را در حرفهايش و در نگاهش مي يابي،

بردن اسم آقايش ح س ي ن برايش خيلي سخت است ، به سين نرسيده بغضش مي تركد و اشكش جاري مي شود....

ساكن شهر خودمان است..." بيجار" اين طور شروع كرد...

 سالها قبل كه ساكن تهران بودم هيئتي داشتيم حوالي ميدان خراسان... يك سال دهه اول محرم مداحي را دعوت كرديم كه شنيده بوديم مجالسش غوغاست!!! اسمش حاج حسين بود...ميگفتند قبلاً ها حال و روز خوبي نداشته ...اهل خيلي چيزها بوده ، اما توبه كرده بود...توبه واقعي ...منقلب شده بود و حالش عوض

ميگفت وقتي مي آمد، پايين منبر مي نشست سرش پايين بود اما مي ديديم كه گاهي.....  "بو ميكشد".....ميدانستيم براي چه!!! وقتي صورتش گر ميگرفت ، رنگش عوض ميشد ميدانستيم امشب واويلاست...

آرام از منبر بالا ميرفت، نگاهش را بين جمعيت تقسيم ميكرد ...نفس عميقي ميكشيد ...و آرام ميگفت ...

" اي حسين..."

فقط همين!!! و آرام از منبر پايين مي آمد.... همين كه اين را مي گفت حال و هواي مجلس به هم ميريخت ،دل ها به تپش در مي آمد جوري كه صداي قلب خودت را مي شنيدي ، اشكها جاري ميشد ،لطمه زني ها شروع ميشد ...بي آنكه كسي نوحه اي ، روضه اي يا چيز ديگري بخواند واين آدمهايي بودند كه ميديديم  بي هوش بالاي دست مردم به بيرون از هيئت برده ميشدند...قيامت ميشد ...

او ميگفت و ميگفت ...اما من جاي ديگري بودم ...داشتم به اين فكر ميكردم كه اين روزها باور خيلي چيزها برايمان مشكل شده، با خيلي چيزها غريبه شده ايم ، حتي با باورهاي خودمان!!!امروز اگر كسي از ما بپرسد چرا به هيئت مي آيي؟؟؟ شايد در ظاهر پاسخي به او بدهيم ، ولي در باطن از خود سؤالي داريم بي جواب! اين حال و روز خيلي از ماهاست!!!

پرسيدم چه طور ميشود كه بوي اهل بيت را بشنوي ...چطور ميشود با گفتن يك "یا حسين" اين حال و هوا پيداشود ، چه طور ميشود؟؟؟...گفت تا ظرف دلت را خالي نكني از كينه ها ...نفرت ها....تا دلت را صاف نكني ، نمي شود ‌‌‌

تا نبخشي ... تو را نمي بخشند...وچیزی به تو نمي بخشند...گوش و زبانت را نگه دار از غيبت و تهمت.... دلت را پاك كن...ميشود ...ميشود!!! چون حسين همان حسين است كه با يك بار گفتنش عالم و آدم به هم ميريزد...اين مائيم كه عوض شده ايم... اما مي شود باز عوض شد ...و بهترين جا براي اين عوض شدن ،‌ همان بهشت دنياست...

همان تاريكي روضه ي ارباب ... ميخواهم عوض شوم ، با نگاه و مدد ارباب ...

با يك

" يا حسين"  



+ نوشته شده در 91/09/23ساعت توسط بیدل |
از درگه هر ناکس و کس روی بتابید
شاهنشه ما بنده نواز است بیائید

قالب وبلاگ

خدمات وبلاگ نویسان

ابزار وبمستر

بازی آنلاین

دانلود

دانلود نرم افزار

بازی آنلاین فلش

بازی آنلاین

بازی

خدمات وبلاگ نویسان

ابزار وبلاگ نویسان

دانلود

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

سئو

بهینه سازی سایت

طراحی سایت

طراحی وب سایت

قالب وبلاگ

موسسه بیان

عکس

Hossein Karamian

Mohammad Fazlali

سئو

بهینه سازی

ارتقا پیج رنک گوگل

سوالات نهایی خرداد

بازی آنلاین

بازی

دانلود

دانلود

دانلود نرم افزار

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

سابقون

شهدا زیاران

خاطرات شهدای زیاران

سورس گذر

آموزش برنامه نویسی