دلنوشته های حسینی

دست هر بی سرو پایی نرسدبرخط عشق××مردازدایره ی عقل برون می خواهد
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ طراح قالب
خدايا كمكم كن....
خداي من....
سرم به سوي آسمانت تو را طلب مي كنم
و بي تابم بي تاب تر از هميشه
سنگين و بي رمق دلم پر مي زند و اين چهار چوب تنگ را نمي خواهد و بالا را بهانه مي گيرد
گله دارم از بندگانت ....
براستي بنده تو مي تمواند فراموش كند از كجا آمده و در نهايت به كجا خواهد رفت
مي تواند هر چه دلش خواست بگويد هر چه دلش خواست انجام دهد كجاي اين بندگي است؟!!!!
من كوچكم و خود بنده ....بنده اي شرمنده و حق قضاوت ندارم
اما دلم سخت گرفته و جز تو كسي را نمي شناسم براي گفتن.....
اينجا دورويي بيدادمي كند دين مال مي آورد!!!!!!!!!!!!!
تظاهر به دينداري ارزش شده.... خدايا مگر عشق تو حرف اول را نمي زند؟
مگر مامن عشق دل نيست؟ مگر حرف دل راز نيست؟ مگر جاي حرف دل سينه نيست؟ چگونه براحتي حرف مي زنند و در عمل... بگذار دلم بميرد طاقت ندارم..... تو خدايي و من هيچ ...
حتي نمي دانم بنده هستم يا نه...
كمكم كن ...تا عشقم را نفروشم به نان...
قانع باشم به ريزه نان سفره ارباب....


+ نوشته شده در 93/07/30ساعت توسط بیدل |
سکوت!!!
گاهی وقتها ((سکوت)) بهترین فریاد و ((غیبت))بهترین حضور است...!!!

همین.....


برچسب‌ها: سکوت

+ نوشته شده در 92/11/08ساعت توسط بیدل |
بگذار آدمیان طعنه زنندم گویم.........هر که خود را سگ کوی تو نخواند آدم نیست
این که "گلگیر" شدم لطف حسین ابن علی  (ع) است ....

هر که را کرده نظر فاطمه (س) "دیوانه "شود.... 

(وعده ما صبح عاشورا ....هیئت  گلگیران سید الشهداء بیجار)



برچسب‌ها: عاشورا بیجار آئین گلگیران

+ نوشته شده در 92/08/15ساعت توسط بیدل |
روحت شاد سید خوش به حالت که رفتی............!!!
 
برچسب‌ها: سیدجواد ذاکر

+ نوشته شده در 92/08/10ساعت توسط بیدل |
"زرشک پلو"

آدمها هر وقت مريض ميشن ،يا دردي به سراغشون مياد ،حالشون بد ميشه يا كلا" از نظر جسمي به هم ميريزن ميرن پيش دكتر...دكتر هم به فراخور وضعيتشون براشون دارو تجويز ميكنه...

حالا اگه مريضي آدم جسمي نباشه و روحي باشه قضيه فرق ميكنه ...
به وقتايي هست كه آدم از لحاظ روحي داغونه ...مريض_... هيچي بهش نميچسبه، حال نميده ...نماز،مسجد،هيئت،زيارت...هيچي !!!
اما نميدونه گير كارش كجاس...اون وقت_كه يكي بايد دستش رو بگيره...بهش بگه گير كارش كجاس... شايد ي گره كوچيك!!!
همچين كسي خيلي كم پيدا ميشه... كسي كه سيمش به اون بالايي وصل باشه...كسي كه با يه نگاه توو چشمات بهت بگه دردت چيه،درمونت چيه...گره كارت كجاس ...كسي كه اهل دل باشه...

سالها پيش كه حال و هوايي داشتم و آرامش دل و فراغ بالي با او آشنا شدم...پیر مردی محجوب که اهل دل بود و عاشق...صادق بود و بي ادعا...وصل بود به آن بالايي ...آن وقت ها دنبال راهنمايي ميگشتم...راهنمايي كه كمكم كند در كوره راه عشق و عاشقي...دل سوخته ي عشق بود ...عشق به خدا و اهل بيت(ع)... ووو...

ياد دارم همان سالها  يك شب دعوت شدم به مجلسي...مجلس ختم بود  به همراه زيارت عاشورا و صرف شام...قرارگذاشتیم و با چند نفر از دوستان رفتيم...صاحبخانه که مرد جوانی بود فوت شده بود و مجلس به مناسبت شب چهلمش برگزار ميشد...دو پسر بچه داشت يكي سه چهار ساله و ديگري شايد دوازده ساله... از بستگان يكي از دوستان هيئتيمان بود...به همين واسطه ما دعوت شده بوديم تا زيارت عاشورايي بخوانيم وذكر حسيني... شام را هم خورديم ... "زرشك پلو"!!!
بعد آن شب كلا" به هم ريختم ... حالم عوض شده بود ...بدجور!!!
آن روزها كافي بود يكي بگويد حسين...همين ...
اما ازآن شب به بعد اوضاعم به هم ريخت...در حد تيم ملي!!! دليلش را هم نمي دانستم...

مریض شده بودم....پيشش رفتم ...ميدانستم كمكم ميكند...
نگاهم كرد،چشم به چشم كه شديم همه چيز را خواند... بي آنكه من حرفي زده باشم...
سرش را پايين انداخت و گفت: ((مريضي پسر!!!))
 
آمده ای دواي دردت را بگويم؟؟؟...به نشان تاييد سرم را تكان دادم...
گفت يا جبران كن يا به نيتشان صدقه بده ...

"مال يتيم خورده اي پسر"

انگار زمين و زمان را به سرم كوبيدند...خشكم زد... تازه فهميدم چه غلطی كرده ام...

گذشت و گذشت ...مدتها بود او را نميديدم ...يا شايد جرات ديدنش را نداشتم... چند روز پيش بود...
 قبل از عرفه...درگير بودم با خودم ...شاكي بودم از دست خودم از دل هرجائيم از حال و هواي بدم...
داشتم قدم ميزدم ..كه از دور او را ديدم ...خيلي فاصله نداشتيم ...راهم راعوض كردم كه چشم به چشم نشويم ...
شايد به خاطر يك ترس ...ترس ازشنيدن واقعيت...واقعيتي كه خودم ميدانم آن را

واقعيتي كه اين روزها گريبان خيلي هامان را گرفته....
 "لقمه حرام "

نميخواستم او را ببينم....شايد به خاطر "زرشك پلوهايي" كه اين سالها که او را ندیده بودم خورده بودم !!! 
راهم را عوض کردم تا او مرا نبیند...
اما یکی هست آن بالاها که همیشه  میبیند مرا... از باطن و ظاهرم  خبر دارد... و من از او غافل...نمی دانم ...مانده ام ...بدجور!!!...فقط اوست که میتواند دستم را بگیرد...امیدم تنها به اوست...قبل از محرم...که حالم را عوض کند...شاید با یک نگاه!!! 
                               يا من اسمه دواء و ذكره شفاء

                                          
                                           یا ستار العیوب...
 
                                                      یا غفار الذنوب....


برچسب‌ها: زرشک پلو

+ نوشته شده در 92/07/29ساعت توسط بیدل |
روضه وسط مجلس عروسی...!!!!

میخواستم ننویسم اما نشد!!!

خیلی وقت بود که حال و روز خوبی نداشتم

و منتظر بهانه ای که از خانه بزنم بیرون...

دوهفته پیش بود که زنگ خانه مان را زدند ،پسر دائیم بود با تعدادی کارت دعوت ...

عروسی دخترش بود ...اهل یکی از روستاهای نزدیک... کارت را که دیدم  کلی ذوق کردم

جناب آقای ...با خانواده ی محترم

پنج شنبه از ساعت 15الی 23به صرف چای میوه شیرینی و شام... 

با کلی شوق و ذوق آماده شدیم و رفتیم ...

عاشق سادگی و مهمان نوازیشان بودم... بی ریا و بی تکلف ...ساده و خاکی ... راحت بودم در خانه ی روستائیشان... حیاط خانه همسایه را فرش کرده بودند برای آقایان...درست همان جوری  بود که همیشه آرزویش را داشتم...حیاطی بزرگ با دیوارهای کاه گلی ...گلدانهای شمعدانی ...اتاقهایی با تیرک های چوبی...وووووو ... جوانترها و هم سن وسالهای من یک گوشه دور هم نشسته بودند و اغلب با گوشیهایشان ور میرفتند و به قول خودشان بلوتوث بازی میکردند... و پیرمردهای روستا هم گوشه ی دیگر ...سیگار میپیچیدند و  چایی میخوردند و گپ میزدند ... سلام کردم و رفتم بین پیرمردها همه با من خوش و بش کردند خیلی تحویلم گرفتند...عاشق سادگی و مرامشان بودم...  بگذریم انگار نه انگار که عروسی بودیم و دم در خانه بزن و بکوب بود... با جمع پیرمردهای روستا که اغلب از خاطرات گذشته میگفتند و آخرش هم آهی میکشیدند حال میکردم... سخن بین آنها چرخید و چرخید تا رسید به قبرستان قدیمی روستا و حکایت جاده ای که از وسط آن رد شده بود حکایتی که این همه مقدمه را برای آن چیدم ...همه ی اهل مجلس قضیه را میدانستند الا من، یکی از پیرمردها که اسمش را نمیدانم ازمشهدی اقبال که سنی از او گذشته بود و قبلا" ها کدخدای آبادی بود  خواست که قضیه مرحوم چراغعلی را بازگو کند تا هم برای آنها تکرارخاطره ای باشد و هم جوری وقت بگذرد... او هم اینجور شروع کرد که سالها پیش از طرف اداره راه آن زمان به روستای ما آمدند و سراغ کدخدا را گرفتند قضیه این بود که اداره راه قصد احداث جاده ای را داشت که از وسط قبرستان قدیمی آبادی می گذشت و مهندسان اتفاق  نظر داشتند که با توجه به شرایط منطقه راه دیگری بجز این مسیر وجود ندارد آنها از من خواستند به همراه بزرگان روستا نسبت به جابجایی قبور امواتی که در مسیر احداث جاده قراردارند به قبرستان جدید اقدام کنیم ، ما هم پس از کلی استفتاء از علماء و روحانیون مجبور به این کار شدیم... میگفت قبرهایی را که نبش میکردیم اغلب 30تا40سال از تارخ فوتشان که بر سنگ قبرها حک شده بود گذشته بود چیزی به اسم جسد باقی نمانده بود اغلب مشتی استخوان پوسیده بود با این حال اعمال شرعی را انجام و باقیمانده ی استخوانها را منتقل میکردیم ... تا اینکه رسیدیم به قبر مرحوم چراغعلی... سالها از تاریخ فوتش گذشته بود....

همین جور که داشت تعریف میکرد آرام آرام دانه های اشک بر گونه اش می غلطید....

از مرحوم چراغعلی میگفت از اینکه اهل دل بود و مرد خدا ازاینکه سینه زن حسین(ع) بود و اهل بکاء از اینکه سالها نوکری حسین فاطمه (س) را کرده بود...میگفت که عاشق اهل بیت (ع)بودو ذکرش حسین(ع) بود و فکرش خدمت به خلق خدا...از اینکه خاک به امانت خیانت نمیکند... آن هم امانت حسین ابن علی(ع)...

میگفت قبر را که شکافتیم و سنگ لحد را که برداشتیم دیدیم که حجم بدن دست نخورده باقی مانده...انگار زنده بود...

خشکمان زد ... میگفت از قبر  پایین رفتم تنها کفن پوسیده بود حتی ناخن ها و سر انگشتان سالم بود انگار همین امروز جان به جان آفرین تسلیم کرده بود ...

اومی گفت ومی گفت و ....

روضه ای به پا شد درون دلم  وسط مجلس عروسی !!!

"و می گفتم با خودم خوش به حالت چراغعلی"          


برچسب‌ها: روضه وسط مجلس عروسی

+ نوشته شده در 92/06/31ساعت توسط بیدل |
دلم پرواز می خواهد... کمی اشک...

خیلی ظرفیت میخواد که مدیریت کنی حرفهات رو ...

آخه بعضی حرفها رو نمیشه گفت باید خورد...

بعضی حرفها رو نمیشه خورد باید گفت...

ولی بعضی حرفها رو نه میشه گفت نه میشه خورد!!!

اون وقته که می مونه توو دلت ...

وقتی که توو دلت دیگه جایی نمونه برا این حرفها ...

میشه دلتنگی ... میشه بغض... میشه سکوت... میشه تنهایی...

خوش به حال اونایی که توو زندگی قاعده ی یک گوش در یک گوش دروازه رو بلدند...

ما بلد نبودیم...یاد هم نگرفتیم...

امان از بعضی حرفهای مردم... امان از موبایل ... امان از پیامک...

 این روزها دلم کمی روضه میخواد...کمی تاریکی ... کمی اشک...کمی بوی سیب... کمی تنهایی... توو کنج خونه...

این روزها دلم پرواز میخواد... مثل قدیما...اگه بذارن....

کلی شعرونوحه و سبک جدید و شور و زمزمه ی نیمه کاره مونده رو دستم  ....چیزی به محرم نمونده!!! چیزی هم از حال و هوای قدیمای من نمونده .... فقط به یک چیز دلخوشم....

  " نگاه اربابم حسین(ع) "

 

و دست آخر یک آرزو ....

" کاش چیزی به اسم موبایل وجود نداشت"

 موبایل یعنی سوهان روح....

 


برچسب‌ها: دلم پرواز می خواهد

+ نوشته شده در 92/06/29ساعت توسط بیدل |
درد نوشته.........

سلام تنهايي
سلام روزگار...
چه ميكني با نامردمي اين مردمان؟؟؟

من؟

هي ...خوبم ...اگر بگذارند!!

دارم خرده هاي دلم را چسب ميزنم...بد جور شكسته...

راستي نمي دانم اين دل

براي من باز هم دل ميشود؟؟؟

امان از وقتي كه نتواني از درد دلت چيزي بگويي!!
حتي به نزديكترين دوستت كه شايد از دستت دلگير باشد...
اين درد ها ذره ذره ميخورد وجودت را....
حالم را نميفهمي رفيق؟؟؟

حالا كه فكرش را ميكنم ميبينم كه يك اتفاقي بايد مي افتاد
تا من خيلي چيزها را ياد بگيرم ...
بالاخره بايد ياد ميگرفتم ...

كه ميشود هر روز دم از عاشقي زد و عاشق نبود!!!

بايد ياد ميگرفتم به چشم اعتماد كنم نه به زبان!!!

بايد ياد ميگرفتم كه چقدر تنهايم ميان اين همه دوست!!!

بايد ياد ميگرفتم آنهايي كه وقت خواندن فراز اللهمَّ خُصَّ أنْتَ أوّلَ ظالم بِاللّعْنِ مِنِّي ، وَابْدَأْ بِهِ أوّلاً ، ثُمَّ الثَّانِي ، وَالثَّالِثَ وَالرَّابِع... همراهيت ميكنند...صدايشان را بلند ميكنند به مصداق تبرا از دشمنان آل الله....

همان ها زير آبت را ميزنند براي لعن همان اولي و دومي و سومي!!!

عجب مردماني !!!
بگذاريد سربسته بماند اين ماجرا...

و من هنوز دارم ياد ميگيرم ...

سلام روزگار...

سلام تنهايي...

سلام روزگارتنهايي...


برچسب‌ها: درد نوشته

+ نوشته شده در 92/05/29ساعت توسط بیدل |
چقدر فاصله دارم با نوکری!!! و چقدر چقدرهای زیادی...

همیشه این را برای بقیه میگفتم "بدون اجازه مادر سادات، بدون دعوت بی بی آمدن به روضه ی پسرش امکان ندارد"

امشب برایم ثابت شد... به هر دری زدم بروم به هیئت نشد که نشد...کنج خانه روضه گرفتم برای خودم ، و به حال خودم!!!
امشب هم آسمان می بارید و هم من...
داشتم به این فکر میکردم که چقدر عوض شده ام این روزها...چقدر فاصله گرفته ام با خودم...و چقدر چقدرهای زیادی...!!!! رفتم و رفتم تا رسیدم به یکی ....

سالها بود که می شناختمش ...قدی کوتاه ، لباسی مندرس،دستهایی پینه بسته،و لبخندی که همیشه بر لب داشت ...
کنار خیابان بساط می کرد و دست فروش بود آن هم  به قول خودش ،نه مثل بقیه ی دست فروشهای مایه دار!!!
اسپند می فروخت، لیوانی 500تومان،خودش به صحرا میرفت و می چید،هر وقت از او می پرسیدم کاسبی چطور است سرش را به آسمان میکرد و می گفت خدا را شکر ... می گذرانیم!!!

قبل از محرم امسال بود...او را جلوی مغازه مرغ فروشی دیدم ، با وسواس تمام داشت از پاهای مرغی که بیرون مغازه و داخل جعبه ی پلاستیکی بود جدا میکرد...
پاهای مرغ از شدت سرمای هوا سیاه شده بود و یخ زده...
مرا که دید حول شد ...گویا خجالت کشید... بی آنکه من چیزی بپرسم گفت (( میگن برای شکستگی خوب است...کلسیم دارد... خانم بچه ها گفته اند بخر...))

میدانستم این حرف را از خجالتش زد...

همان پاهای مرغی که عده ای برای سگهایشان می خرند و شاید سگها هم آن را نخورند!!!

می دانستم دستش خیلی خالی است...اما خیلی سعه ی صدر داشت...

شب هفت محرم بود ،داشتم داخل صف سینه زنها سینه میزدم ...دم غروب بود...دسته ی عزاداری هیئت آرام حرکت میکرد و هوا خیلی سرد بود...و من خیلی گرسنه...

با صدایی به خود آمدم ....." بفرمائید"..... این صدای پیرمردی بود که جلوی من با سینی پر از  ساندویچ ایستاده بود، زود او را شناختم... دو دل بودم که بردارم یا نه... با اکراه گفتم:

((ممنون... خدا قبول کند... ))

لبخندی زد و گفت : (( نترس ، حلال است....بردار...نذر ابا عبدالله است...))

برداشتم... گرسنه بودم ... از صف بیرون زدم ... و شروع کردم به خوردن...میخوردم و می باریدم...
باز به حال خودم....به این که چقدر فاصله دارم با اربابم...چقدر فاصله دارم با خودم ...چقدر فاصله دارم با نوکری!!!

حساب کردم با خودم : هر ساندویچ = فروش پنج لیوان اسپند

شاید فروش یک روزش...

خیلی خوشمزه بود ...گویا " ژامبون مرغ " بود!!!!

باران تمام شد!!!

شرمنده بودم از شرمندگی ...........!!!!

که چرا جا ماندم این هفته از زیارتت یا ابا عبدالله


برچسب‌ها: اسپند فروش

+ نوشته شده در 91/12/20ساعت توسط بیدل |
نماز نذری و وعده با عزرائیل....

صدایش می زدیم  ننه فانوس...

پیرزنی که دخترش همسایه ی محله ی قدیمی مان  بود...پیرزنی ساده دل!!که اهل یکی از روستا های اطراف شهر بود...
گاه گداری که ننه هوای شهر به سرش می زد می آمد خانه ی دخترش ... همان همسایه ی قدیمی ما !!!
پیرزنی با چادر سفید گل گلی ...روسری بته جقه ای سبز با گلهای سرخ درشت...زنبیل پلاستیکی قرمز که پر بود از سوغات و خوراکی برای بچه های محل...لپ های گل انداخته و صورتی مهربان...با عصایی چوبی که دولا دولا و آرام راه می رفت و بعد از چند قدم عصا را تکیه گاه و قدش را راست می کرد و استراحتی...
هر وقت ننه فانوس به شهر و خانه ی دخترش می آمد ما بچه ها خیلی ذوق میکردیم ...نه به خاطر خودش ..بلکه به خاطر خوراکی های داخل زنبیلش...

اینها را نوشتم تا تصویری از ننه فانوس پیرزن با صفا و روستایی و به قول ما شهری ها " ساده دل " در ذهنتان نقش ببندد...

ساده دلی ننه فانوس زبان زد زن های همسایه بود...حرفهایی میزد و کارهایی انجام می داد که آدم از خنده روده بر می شد...
یکی از آنها این بود که ننه بعد از هر نماز واجب ۲رکعت نماز نذری می خواند...
وقتی از او می پرسیدند که این دو رکعت را برای چه می خوانی می گفت:

((ننه برای حضرت عزرائیل !!! ))

میگفت با خدا عهد کرده ام تا زنده ام و نفس می کشم این دو رکعت نماز را برای حضرت عزرائیل ملک الموت بخوانم و از او می خواهم....

یکی اینکه آسان جانم را بگیرد...
دوم اینکه تاسوعا عاشورای امام حسین(ع) قبض روحم کند...

سالها گذشت و ما از آن محله رفتیم...

محرم دو سال پیش بود ... شب عاشورا... دسته عزاداری که تمام شد و وسایل داخل هیئت جابجا...آرام آرام رفتم به سمت خانه تا قبل از مراسم مسجد استراحتی کرده باشم طبق روال همیشگی رفتم پایین خانه ی پدرم تا سلامی کنم و حالی بپرسم... وارد که شدم دیدم مادرم ناراحت و سر به زیر نشسته...دلم ریخت...گفتم چی شده ؟؟ چرا ناراحتی ؟؟توو همون حال و با صدای گرفته گفت : (( ننه فانوس عمرش رو داد به تو ... ))

خشکم زده بود... در یک آن تمام خاطرات گذشته مثل برق از ذهنم گذشت...صورت مهربانش ... زنبیل قرمزش...نماز نذریش... و خنده های زنان همسایه به کارهای ننه که مادر من هم یکی از آنها بود....
پرسیدم کی؟؟؟
زیر لب گفت چند ساعت قبل...
مادرم سرش را پایین انداخته بود و اشک میریخت و  تکرار می کرد
 
...
"شب عاشورا" ... خوش به حالش ... می گن اینقدر آروم جون داده که فکر کرده بودن ننه خوابیده....!!!!

نگاه من و مادرم به هم افتاد هیچ کدام چیزی نگفتیم اما هر دو به یک چیز فکر می کردیم.... " به نماز نذری ننه "

توو همون حال می باریدم  به حال خودم و حسودیم می شد به حال ننه فانوس...

زیر لب من هم گفتم ....

" شب عاشورا "...." خوش به حالش"........

واقعا" خوش به حال بعضی ها.....

 


برچسب‌ها: ننه فانوس و نماز نذری

+ نوشته شده در 91/12/17ساعت توسط بیدل |
از درگه هر ناکس و کس روی بتابید
شاهنشه ما بنده نواز است بیائید

قالب وبلاگ

خدمات وبلاگ نویسان

ابزار وبمستر

بازی آنلاین

دانلود

دانلود نرم افزار

بازی آنلاین فلش

بازی آنلاین

بازی

خدمات وبلاگ نویسان

ابزار وبلاگ نویسان

دانلود

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

مقاله

سئو

بهینه سازی سایت

طراحی سایت

طراحی وب سایت

قالب وبلاگ

موسسه بیان

عکس

Hossein Karamian

Mohammad Fazlali

سئو

بهینه سازی

ارتقا پیج رنک گوگل

سوالات نهایی خرداد

بازی آنلاین

بازی

دانلود

دانلود

دانلود نرم افزار

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

سابقون

شهدا زیاران

خاطرات شهدای زیاران

سورس گذر

آموزش برنامه نویسی