تبليغاتX
زيارت عاشورا و سينه زنی يکشنبه شب ها مسجد سيد الشهدا بيجار عاشقان سید الشهداء بیجار
88/07/26

پیراهن فیروزه ای از رخت آویز جلو دکان لباس فروشی آویزان بود و تن به نسیم سپرده بود . هر رهگذری که از آنجا می گذشت نا خود آگاه نگاهش روی لباس فروشی فیروزه ای می ماند . انگار تکه ای از آسمان را به زیبایی دوخته بودند و آنجا آویخته بودند .

صاحب دکان پیرمرد قد بلند و خنده رویی بود . موهای سپید و چشمان کشیده سیاهی داشت . خورشید به میانه آسمان رسیده بود . متوجه میانه بازار شد . مردم به کسی سلام می کردند و راه را برایش باز می کردند . سریع از جا بلند شد . امام علی (ع) با مردم حال و احوال می کرد و به سوی دکان پیرمرد می آمد . پیرمرد دست به سینه گذاشت و با احترام سلام کرد امام جوابش را داد . پشت سر امام ، قنبر با یک قدم فاصله ایستاد امام به لباسها نگاه کرد پیرمرد گفت : « سر افرازمان کردید یا علی . چه لباسی می خواهید »

امام پیراهن فیروزه ای را نشان داد و گفت : « قیمت این پیراهن چند است »

- پنج درهم

پیرمرد پیراهن را به امام داد و گفت : « خیلی زیباست برازنده شماست »

امام به پیراهن سفید و ساده ای که گوشه دکان بود اشاره کرد و گفت : « آن پیراهن چند است ؟ »

- دو درهم

امام به قنبر اشاره کرد که جلو بیاید . پیراهن فیروزه ای را به قنبر داد  و گفت : « از این خوشت می آید ؟ »

قنبر گفت : « مولای من ، شما بر منبر می روید و با مردم سخن می گویید . بهتر است لباستان مناسب و زیبا باشد . این پیراهن سفید برای من بهتر است . »

امام لبخن زد و گفت : « تو جوانی و جوانان زیبایی را دوست دارند . من از خدا حیا می کنم که لباسم بهتر از تو باشد »

پیرمرد دید که چشمان قنبر نمناک شده است ، اما خود حیرت زده تر از قنبر بود . امام پول هر دو لباس را پرداخت . پیرمرد تشکر کرد . نگاهش به امام و قنبر بود . پیرمرد به هفت درهمی که از امام گرفته بود نگاه کرد . دوباره بو کشید بوی عطری می آمد با بویی که از عطاری می آمد فرق داشت به جایی که قبلا لباس فیروزه ای آویزان بود نگاه کرد . دیگر تکه ای از آسمان آنجا نبود .


خلاصه شده داستان بهار نوشته داوود امیریان

کتاب تولد یک پروانه

التماس دعا

+ نوشته شده در توسط مجنون حسین .
88/06/31
خواب ماندم ......
آمدیم از سفر دور و دراز رمضان

پی نبردیم به زیبایی راز رمضان

هر چه جان بود سپردیم به آواز خدا

هر چه دل بود شکستیم به ساز رمضان

سر به آیینه ی "الغوث" زدم در شب قدر

آب شد زمزمه ی راز و نیاز رمضان

دیدم این "قدر" همان آینه ی "خلّصنا"ست

دیدم آیینه ام از سوز و گداز رمضان

بیش از این ناز نخواهیم کشید از دنیا

بعد از این دست من و دامن ناز رمضان

نکند چشم ببندم به سحرهای سلوک

نکند بسته شود دیده ی باز رمضان

صبح با باده ی شعبان و رجب آمده بود

آن که دیروز مرا داد جواز رمضان

شام آخر شد و با گریه نشستم به وداع

خواب ماندم  نرسیدم به نماز رمضان...........

+ نوشته شده در توسط مجنون حسین .
88/06/29
پیشوایم حسین (ع) تو را دعوت کرده است

در آن شب عجیب

در آن شب بی نظیر

به آن هنگامی که دیگر نمی آید

به آن وقت سفره کاروانیان گسترده بود . و گروهی در اطراف سفره به شکم پرستی و لذات دنیایی مشغول که گویی ناآگاه و جاهل نسبت به وضع موجود . هر کس شوخی و لطیفه ای . تا آخرین حد خوشیها و لذات برده شود .

ناگهان پیکی از راه در رسید و چنین گفت :« پیشوایم حسین (ع) تو را دعوت کرده است . »

همه چشم ها متوجه " او" شد . بعد تمام افکار بدین سو که : «امام را با  " تو" چکار ؟!»

مرد در تردید بود ، افکاری مغشوش . گویی تمرکز فکری دیگر ندارد . اراده را از دست داده .... ولی غرق در اندیشه و تفکر ....

ناگهان همسرش سکوت را شکست و گفت : «چرا تردید داری ، آنهم در پیام امام . فرزند رسول خدا ترا خواسته ، از جا برخیز و اجابت کن .»

سخن زن در مرد موثر افتاد و از جا برخاست و حرکت کرد .

همه در این اندیشه بودند که« امام » را با  " او" چه کار ؟!

 

***

ساعتی نگذشته بود که بازگشت همه بدورش جمع شدند ولی او از دوستان جدا شده بود

ناگهان بخود آمد ، آرامش یافت ، دیگر نمی خواست بنشیند .

دیگران منتظر تصمیم او بودند

- « و اما اکنون !!

                    همسرم روزی دیگر است و روزگاری دیگر ، روز جدایی

زیرا این راهی نیست که بر تو تحمیل کنم ، این یک انتخاب است

و از تو چیزی نمیخواهم تو بهر کجا که می خواهی میتوانی بروی »

 

                            «   " چادر و وسایل زندگی ام را به آنسوی که حسین است انتقال دهید " »

 

زن و مرد بهمراهی هم دوستان را ترک کردند تا به بسوی ابدیت حرکت کنند

 

***

روز موعود فرا می رسد

 

"زهیر" در نیم روز زندگی خویش است و در لحظه ای که روز تصمیم است

 

-  ای زهیر تو که از پیروان این خانواده نبودی ، تو که راهت ، مسیرت هدفت ، همچون علی – حسن و حسین نبود !!؟؟

 

- و اکنون تا همیشه با او خواهم ماند

 

- خاموش شو زهیر که بشارتت میدهم به مرگی که تو و پیشوایت حسین را انتظار می کشد!

 

-  «  آنان که ایمان آوردند و از وطن هجرت گزیدند و در راه خدا بمال و جانشان جهاد کردند آنها را نزد خدا مقام بلندی است و آنان بالخصوص رستگاران و سعادتمندان عالمند » .

 

زهیر خشمگین و خروشان حمله ور به قلب سپاه دشمن شد و ازاد مردی چون حر نیز همراهش

 

                                          و با افتادن حر زهیر هم دیری نپایید

 

و فریاد بر آمد : خوشا بحالت زهیر بن قین

 

                                        ""   السلام علیک یا انصار الحسین (ع)   ""



منبع : کتاب یادنامه دوشهید نوشته حسن آمنه پور

 

 

+ نوشته شده در توسط مجنون حسین .
88/06/24
«صاحب این پرچم خواهد آمد صبر کنید .»

پرچم ها ، بی درنگ از پشت و پهلوی اسب باز می شوند و در زمین پیش روی امام قرار میگیرند .

امام آرام خم می شود ، یکی یکی پرچم ها را بر می دارد ، می گشاید و به دست سرداران می سپارد

یازده پرچم از دست امام به دست یازده سردار منتقل می شود یک پرچم همچنان روی زمین می ماند .

امام تامل می کند . سکوت بر سر سپاه کوچک امام ، سایه می افکند . از هیچ جای کاروان صدایی بر نمی خیزد . حتی اسب ها تندیس وار بر جای خود میخکوب می شوند .

اما درون یاران، غوغایی برپاست

«این پرچم آخری از آن کیست ؟!»

نگاهها میان صفای چشم و مروه دست امام ، سعی می کنند .

چرا این علم آخر را به دست اهلش نمی سپارد ؟

یکی دل را به دریا می زند : «امام ! بر من منت بگذارید و این پرچم آخر را به دست من بسپارید .»

 امام مهربان نگاهش می کند و می گوید : «صاحب این پرچم خواهد آمد صبر کنید .»

کیست صاحب این پرچم که خواهد آمد ؟ !

از کجا خواهد آمد ؟!

«صبر کنید عزیزان ، صاحب پرچم خواهد آمد .»

و اشاره میکند به سوی کوفه ، به همان سمت که غباری از دور به چشم می خورد و سواری در میان غبار پیش می تازد

امام پرچم را فرادست میگیرد

کاروانیان همه از حیرت بر جای می مانند . کیست این سوار که امام به پیشواز او می رود ؟!

... سوار بسیار پیش از آنکه به امام برسد، ناگهان دهنه اسب را می کشد و بی اختیار خود را فرو می افکند

 عطش حیرت مردان فرو کش میکند : «خوشا به حال حبیب بن مظاهر»

 منبع : «از دیار حبیب نوشته سید مهدی شجاعی »

+ نوشته شده در توسط مجنون حسین .
88/05/28
××یادی و نگاهی (عاشورای 87هیئت) ×× اگه دیوونه ندیده ای به ما میگن دیوونه.....

+ نوشته شده در توسط مجنون حسین .
88/05/18
آمار نهضت کربلا

آمار نهضت کربلا

 

* مدت قیام امام حسین (ع) از روز امتناع از بیعت با یزید ، تا روز عاشورا 175 روز طول کشید 12 روز در مدینه ، 4 ماه و 10 روز در مکه ، 23 روز بین راه مکه تا کربلا و 8 روز در کربلا

 

* منزلهایی که بین مکه تا کوفه بود و امام حسین (ع) آنها را پیمود تا به کربلا رسید 18 منزل بود(معجم البلدان)

 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده در توسط مجنون حسین .
88/04/21
روضه حسین .....

در مجلس روضه ای که جلای  دل‌ها ست؛دلهایی که از همه جا بریده ، دلهایی که دردشان را به کسی غیر از اربابشان  نمی توانند بگویند،ودر  محفل تاریکی به باریکی یک راه میانبر به ملکوت و به وسعت آسمانها و زمین ،جمع میشوند عده ای که از همه جا بریده اند .عده ای که روشنایی را در تاریکی میجویند و چه زیباست دیدن نور در تاریکی .....از این‌جا تا خدا فاصله‌ای نیست  ....... با ورود به  این بارگاه عرشی هم براندامت لرزه می‌افتد و هم بر دلت  ....... ،اینجا همان کربلای حسین است .......  و اینجا برخلاف هر جا کسی می بیند که نبیند....و کسی سر بلند میرود که سر به زیر دارد ....

وقتی می‌گویی: اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود قلب و روحت به لرزه می‌افتد، و بعد متحیر می‌مانی که آیا لیاقت گفتن این جملات را داری یا نه؟

و وقتی صدا میزنی نام اباعبداللهرا زمین می‌لرزد. آسمان گریه می‌کند. دل‌ها آب می‌شود و صدای مادرش زهرا به گوش می‌رسد در میان روضه؛ غریب مادر حسین! و خوشا به حال کسی که درک کند اینها را.....هر کس یک بار آمده درک کرده که حال و هوای این مجلس فرق دارد با هر جایی ......

بوی عطر سیب، بوی تربت حسین(ع) بوی عرق سینه زنانش ،عطر چایی روضه و رقص شعله شمع دم در ...........تازه بعد از اینکه آمدی ،سبک شدی و رفتی میفهمی نعمت عشق حسین (ع)را که مفت به ما داده اند  و شاید هم نفهمیم.........

ارباب مهربان رحم کن به نفهمی من........

+ نوشته شده در توسط مجنون حسین .
88/04/18
فقط حیدر امیرالمومنین است ...

دلم تا از مسیر عشق رد شد

به اشعارم نظر بی حصر و حد شد

کسی که گفت ذکر یا علی را

امین قل هو الله احد شد

که مولا عشق رب العالمین است

فقط حیدر امیر المومنین است

اگر از عشق او بیگانه باشم

ضرر کردم پی میخانه باشم

اگر عشاق را دیوانه خوانند

همان بهتر که من دیوانه باشم

مساوی نام مولا با یمین است

فقط حیدر امیر المومنین است

علی در مکتبش صد یاس دارد

طلا ، یاقوت ، دُر ، الماس دارد

مگو سقای لب تشنه محال است

ابالفضل از علی میراث دارد

علی ذکر یل ام البنین است

فقط حیدر امیرالمومنین است

کتاب مرتضی صدها ورق داشت

فلق از عشق او رنگ شفق داشت

همین روح القدس که هست مشهور

به ذکر یا علی روح و رمق داشت

نگارم زینت عرش برین است

فقط حیدر امیرالمومنین است

اگر خواهی که یابی احترامی

میان مردمان باشی گرامی

بیا و بر در این خانه بنشین

غلامی کن غلامی کن غلامی

بدان ارباب ما شاه زمین است

فقط حیدر امیرالمومنین است

می افتد قیمت یاقوت و گوهر

می افتد هیبت طوفان و تندر

می افتد کاخ هر شاه ستمگر

نمی افتد تلاطم های حیدر

چرا ؟ چون عشق مولا آتشین است

فقط حیدر امیرالمومنین است

الا که مست عین و شین و قافی

اگر قبر شهیدان را شکافی

از آنان هم بپرسی رمز ایمان

فقط گویند یک جمله ست کافی

تمام اعتقاد ما همین است

فقط حیدر امیر المومنین است

منم ریزه خور دربار زینب

سلامم بر همه انصار زینب

نمی خواهم پزشک و قرص و دارو

خوشم چون که شدم بیمار زینب

تمام حرف این علامه این است

فقط حیدر امیر المومنین است

+ نوشته شده در توسط مجنون حسین .
88/02/09
کربلای حسین (ع)

جوان بود ، با هزاران خیال و آرزو ،مدتی از سفر کربلایش گذشته بود ، سفری آسمانی ،سفری که هرچند کوتاه بود اما او را دیوانه کرده بود.در دلش آتشی به پا شده بود،آتشی که هیچ چیز بجز جرعه ای دیگر از دیدار کربلا آن را خاموش نمی کرد.

همیشه دوست داشت بین الحرمین را که بسیار از آن شنیده بود ببیند ، اما هیچ گاه به بعد از آن فکر نکرده بود،

یاد لحظه فراق با حسین (ع) افتاده بود ، گویا میخواست بین روح و جسمش فاصله بیندازد و همینطور هم شد ، حالا روح او کربلا بود اما جسمش .....

آرام و قرار نداشت ،حلاوت عشقی که چند وقت پیش چشیده بود رهایش نمی کرد، مگر آنکه شبی دیگر خود را به بین الحرمین برساند و آنجا به رسم شبهای هیئت عاشورا بخواند و در مصیبت حسین (ع) بگرید به حال خودش....

شب دوشنبه بود شب زیارت عاشورا .....

وارد مجلس شد ، نشست ، چند لحظه تامل کرد و سپس تصمیم گرفت برای خودش کربلا بسازد، در روضه حسین ...بلکه این فوران عشق فروکش کند....

تمام آنچه از بین الحرمین دیده بود را تجسم کرد ، دو حرم یکی ایستاده و استوار به نام عباس (ع) و دیگری آرام و بیقرار (ع) به نام حسین (ع).....

شال مشکی متبرکش را که هنوز عطر بوی یار داشت را به  صورت نهاد و چشمانش را بست و خیال کرد که در بین الحرمین نشسته و شروع کرد به مناجات کردن با آقایش .....

آقا جان نمی دانی چقدر دل تنگم .... نمی دانی چقدر دوست داشتم الان کربلایت بودم ....ای کاش اینجا  کربلا بود......ای کاش من دوباره روی خاکهای آسمانی بین الحرمین نشسته بودم ....ای کاش ......

کار هر شب دوشنبه اش بود،این طور آرام می گرفت، حالی پیدا میکرد که قابل وصف نبود و اشک می ریخت با خیال کربلا در مجلس روضه حسین (ع) ، اوج میگرفت و وقتی آتش درونش فروکش میکرد به دنیای همیشگی باز می گشت .....

تا اینکه شبی کسی خواب این جوان دیوانه را دید ، خواب دید که این جوان هر شب دوشنبه به کربلا  میرود و باز میگردد ، پرسید او چطور این همه راه را تا کربلا میرود ، جواب آمد این او نیست که تا کربلا میرود این کربلاست که .....

این را به او گفتند نه مستقیم  با ایما و اشاره .....

شاید حالا فهمیده باشد که اربابش چقدر با وفاست ....

شاید حالا فهمیده باشد که او هر شب دوشنبه کربلا بوده و طلب کربلا می کرده ....

ای کاش این پرده ها کنار میرفت تا همه می دیدند همان جایی هستند که آرزویش را میکنند .....

کربلای حسین (ع).......................

 

+ نوشته شده در توسط مجنون حسین .