|
همیشه این را برای بقیه میگفتم "بدون اجازه مادر سادات، بدون دعوت بی بی آمدن به روضه ی پسرش امکان ندارد"
امشب برایم ثابت شد... به هر دری زدم بروم به هیئت نشد که نشد...کنج خانه روضه گرفتم برای خودم ، و به حال خودم!!! امشب هم آسمان می بارید و هم من... داشتم به این فکر میکردم که چقدر عوض شده ام این روزها...چقدر فاصله گرفته ام با خودم...و چقدر چقدرهای زیادی...!!!! رفتم و رفتم تا رسیدم به یکی ....
سالها بود که می شناختمش ...قدی کوتاه ، لباسی مندرس،دستهایی پینه بسته،و لبخندی که همیشه بر لب داشت ... کنار خیابان بساط می کرد و دست فروش بود آن هم به قول خودش ،نه مثل بقیه ی دست فروشهای مایه دار!!! اسپند می فروخت، لیوانی 500تومان،خودش به صحرا میرفت و می چید،هر وقت از او می پرسیدم کاسبی چطور است سرش را به آسمان میکرد و می گفت خدا را شکر ... می گذرانیم!!!
قبل از محرم امسال بود...او را جلوی مغازه مرغ فروشی دیدم ، با وسواس تمام داشت از پاهای مرغی که بیرون مغازه و داخل جعبه ی پلاستیکی بود جدا میکرد... پاهای مرغ از شدت سرمای هوا سیاه شده بود و یخ زده... مرا که دید حول شد ...گویا خجالت کشید... بی آنکه من چیزی بپرسم گفت (( میگن برای شکستگی خوب است...کلسیم دارد... خانم بچه ها گفته اند بخر...))
میدانستم این حرف را از خجالتش زد...
همان پاهای مرغی که عده ای برای سگهایشان می خرند و شاید سگها هم آن را نخورند!!!
می دانستم دستش خیلی خالی است...اما خیلی سعه ی صدر داشت...
شب هفت محرم بود ،داشتم داخل صف سینه زنها سینه میزدم ...دم غروب بود...دسته ی عزاداری هیئت آرام حرکت میکرد و هوا خیلی سرد بود...و من خیلی گرسنه...
با صدایی به خود آمدم ....." بفرمائید"..... این صدای پیرمردی بود که جلوی من با سینی پر از ساندویچ ایستاده بود، زود او را شناختم... دو دل بودم که بردارم یا نه... با اکراه گفتم:
((ممنون... خدا قبول کند... ))
لبخندی زد و گفت : (( نترس ، حلال است....بردار...نذر ابا عبدالله است...))
برداشتم... گرسنه بودم ... از صف بیرون زدم ... و شروع کردم به خوردن...میخوردم و می باریدم... باز به حال خودم....به این که چقدر فاصله دارم با اربابم...چقدر فاصله دارم با خودم ...چقدر فاصله دارم با نوکری!!!
حساب کردم با خودم : هر ساندویچ = فروش پنج لیوان اسپند
شاید فروش یک روزش...
خیلی خوشمزه بود ...گویا " ژامبون مرغ " بود!!!!
باران تمام شد!!!
شرمنده بودم از شرمندگی ...........!!!!
که چرا جا ماندم این هفته از زیارتت یا ابا عبدالله
+ نوشته شده در 91/12/20ساعت توسط بیدل
|
|